نپرسیدم اما سوالم این بود که چرا دوستت دارم .. چرا تو با همه فرق می کنی برایم ... چرا از فکرت بیرون نمی آیم ...
چرا رفتم زیر باران گلایه ات را به خدا کردم ... چرا التماس کردم .... نمی دانم
بعدها که یاد امشب بیوفتم چشم هایم دویاره خیس می شوند ... التماس کردم ... قسمش دادم ... که به تو بگوید ... به جای من بگوید .... که گره بگشاید ... دوستت دارم
برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03
از اینکه حتی یک دم هم یادت از خاطرم نمیره دلم گرفت ... دلم گرفت از اینکه چرا ، چطور تو اینقد تو وجودم ... نمی دونم ... نمی دونم چرا دستمو که برای نیت بالا می برم ؛ الله اکبر ... الله اکبر عزیز دلم از این همه زیبایی تو ؛ تنهایی من ... الله اکبر ....
حمد و سوره رو می خونم اما حواسم نیست که ...رد میشم ... سعی می کنم تمرکز کنم ... تو سجده به خودم اومدم ... گریه کردم .تو یه لحظه همه ی حرفای بالا با کلی گلایه در یه آن از ذهنم گذشت .
یه دفه حاج آقا به جای اینکه بلند شه واسه رکعت چهار ؛ نشست به تشهد ... صدای بچه ها بلند شد : به حول الله و قوه ، به حول الله ... به خودش اومد و بلند شد .
حس عجیبی دارم ... نمی دونم طاقتم داره تموم میشه یا نه ؛ فقط می دونم که دوستت دارم و حتی شادی عالم واسه چن لحظه میاد تو دلم وقتی از کنارت رد میشم یا حتی تو اون لحظه که به شوخی به دوستم میگم : دلم واسش تنگ شده ... و جواب میده : شوخی با مزه ای بود ولی من خر نیستم * ! ...
اما من واقعا دلم برات تنگ شده . سلامتی و عاقبت به خیریت ورد ِ زبونمه .
* بهم گفت : قیافت زیادی " درست انداز" ه ... بهت نمیاد ... .
برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03
اومدن هم اتاقی جدید که خود دبیرستانیمو دقیقا جلو چشمم آورد ٰٰ تیکه ی پازلی بود که 10 دقیقه صحبت نیمه شب گذشته با پدر و مادرم ٰٰ جفت مکملش شد .
این شد که تصمیم گرفتم از فرصت اومدن این " فرشته ی نجات " به زندگیم استفاده کنم به یاری خدا ...می خوام کمی بهتر و شبیه تو بشم ... شبیه بهار
برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03
***
امروز كه بعد از مدتها سري به دبيرستان زدم ، بزن و برقص ِ بچه ها تو حياط رو كه ديدم به اين فك كردم كه اينا احتمالا اگه تو مهدكودكاي آينده تربيت مي شدن ، حتما فرق مي كردن ... اونجا ساز و آواز تعطيله ... اينا هم عادت مي كنن ... يني بايد عادت كنن !!!
***
دعا ميكنم معجزه بشه و تو به من نگاه كني ... مث نگاه من
برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03
چرا ؟ ):
برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03
آزادي را نگاشته اند رهايي از قيد و بند ها ، بستگي ها و وابستگي ها
آزادي آرزوي ديرينه ي آدمي است و نه آدمي كه هر آنكه بويي از هستي برده است آگاه است در حصر و حصار ؛ مرگ است .
به ياد آور آن هنگام را كه جوجه اي از تخم سر بر مي آورد ، مي كوشد آرام با ضربه زدن خود را از زندان سفيدي كه در آن است رها سازد يا پروانه اي پيله ي خويش را سوراخ مي كند و آزاد مي شود ؛ پرواز مي كند .
اما آنچه در همه ي اينها يكسان است تنها ميل به آزادي است ، ميل به رها شدن .
ميل به ورود به يك دنياي جديد ، دنياي پر از زيبايي ، ظرافت و پاكي
به اميد آزادي
برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03
ميموني تو خماري ...
**********
با خونه ي يه دوست آشنا شدم ، پليتكنيكي و برق . عالي مينويسه به نظرم .
*********
اينقد تو اين چن روز بحث سياسي كرديم !!! بياد ما رو ببيريد ! انگار اوين خونمون كم شده ...
برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03
برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03
من در دماوند زندگي مي كنم .
شهر مذهبي ِ بسته اي كه چن وختي هس به بركت گرون شدن زميناي كمي تا قسمتي به درد نخور كه بعضا غير قابل كشت-سكونت اند ؛ مردمي تازه ثروتمند پيدا كرده .
بيشتر توضيح مي دم . بپرسيد . :)
برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03
برچسب: نویسنده: مونا تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1391 ساعت: 0:03